خرید بک لینک
با نام و یاد پروردگار،با مدد جویی از قدرت الهی خداوند شروع می کنیم به خواندن هزار و چهار صد صفحه ی جنگ و صلح در طول دو هفته!یعنی این سنگین ترین کتابیه که تا حالا دست گرفتم به پیشنهاد یکی که سلیقه ی مشترکی هم در کتابخوانی نداریم متاسفانه که دلم خوش باشه و با رغبت بخوام برم پیش.تمام رغبت و انگیزه م برا اینه که در نیاد بگه تا تولستوی نخوندی چرا مرعشی دست گرفتی؟!ایموجی پشت چشم نازک قطر زیاد ،فونت فک کنم هفت باشه،انگار داری از تو گوشی یه پی دی افو میخونی در اون حد ریز.خدا آخر عاقبت چشممونو بخیر کنه. پس از گارسیا مارکز و ساراماگو آیا حالا نوبت تولستوی است که دوستش نداشته باشم؟ پ.ن:یعنی اگه من اینو تموم کنم شاهکار عالم امکانم.ولی بعضی از کتابارو زشته نخونده باشی اینم یکی از هموناس.

برچسب: جنگ و صلح,جنگ و صلح فیلم,جنگ و صلح تولستوی pdf, نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:46

فرض کن کم شوی از خانواده ای که عمرت را با آن ها سپری کرده ای،هر چقدر هم زندگی جدیدت شیرین،خانه ات نو،وسایلت شیک،همسرت مهربان ولی آن لحظه ای که با دست خود،جای خودت را خالی می کنی،تمام غربت عالم سر ریز می شود توی دلت.منی که همیشه حسرت دو نفره بودن را داشته ام و یک چند متر مکعب جا،حالا با دیدن رفتن فروه به خانه بخت غربتم گرفته...برای آن روز خودم.من قطعا در آن لحظه دلم ماندن می خواهد.

تا هستیم قدر بدانیم،شعار است ولی خب بدانید دیگر.

برچسب: کوچه بی نام,کوچه لره سو سپمیشم,کوچک, شکم, نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:46

قبل از تو تبریز برا من خلاصه می شد توی دو تا چی،ایل گلی و تراکتورسازی.تمام ذهنیتم از تبریز همین بود.تا اینکه تو سر و کله ات از تبریز پیدا شد و از اون به بعد تو شدی گل سرخ،تبریز شد سیاره ی شازده کوچولو و من شدم خود شازده کوچولو.شازده کوچولویی که حالا هروخ بین ستاره ها اسم تبریز میاد دلش می تپه چون میدونه گل سرخش اونجاس و تبریز دیگه یه سیاره معمولی نیس،دوست داشتنیه چون تو اونجایی. برام دو بعدی بودی،وقتی سه بعدی شدی و حجم گرفتی که شب قدر امسال بعد از انجام اعمالش نشستم پای تلویزیون و شبکه استانیتونو گرفتم،چون می دونستم وحید آقای رضازاده که من همیشه فکر می کنم اسمش وحیدرضاست و فامیلیش زاده اذری و هر چی می کنم تو مخمم عوض نمیشه اون شب مجری هستن.یبار دیگه با شبکه سهند قرآن سر گرفتم تا رفت رو استودیو و ممبر کانالمو تو جعبه ی جادویی دیدم و فهمیدم نه،تو واقعی هستی،حجم داری،وجود خارجی داری،ورای تایپینگی.... تو اولین دوست مجازی ای هستی که رابطه مون دونفره شد،برام یه موجود مهربون بودی که میومدی وبلاگ آدمیو که تازه اول راهه رو میخونی و اظهار محبت و توجه می کنی،برام افتخار بودی،و همین بیشتر از علاقه

برچسب: زنی در استانه فصلی نو,زنی ایستاده در آستانه فصلی نو, نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:45

از آنجا که ما عموما مراسم شب یلدا را برگزار نمی کنیم با وجود دلبخواهی بسیار برای آینده کتابستان در این شب دارم برنامه می ریزم. اینکه حتما انار دان خواهیم کرد برای کسانی که آن شب را قرار است در ضیافتمان شرکت کند. هندوانه داریم،آجیل و شیرینی و شاید آش رشته.این ها را روی میزهای سرو قرار می دهیم تا هنگام حافظ خوانی و تفال،حضار از خود پذیرایی کنند.آهنگ لایتی قرار است پخش شود که یحتمل وینتر ویوالدی باشد و آهنگ زمستون افشین مقدم و عودی که باید بعدا بروم یک بوی خوب زمستانی اش را پیدا کنم.شمع ها را روشن خواهیم کرد و فضا را آرامش خواهیم بخشید.دکور را زمستانی خواهیم چید و کوسن مبل ها را با توجه به زمستان تغییر طرح و رنگ خواهیم داد.اگر بودجه مان برسد که با تغییر فصل،مبل ها را که کلا تغییر خواهیم داد. ما یک سری آدم تنها هستیم با یک سری علاقه ی مشترک که فقط نمی توانیم کنار هم باشیم،کتابستان محلی ست برای دور همی های ما و رفع تنهایی هامان.اینکه ما آدم های تنها بتوانیم دور هم جمع شویم مثل همه ی آدم ها هندوانه بشکنیم،انار بخوریم،برای هم فال حافظ بگیریم و بخندیم و یادمان برود که زمستان است و باید از سرما

برچسب: شب یلدا در ایران باستان,شب یلدا در مازندران,شب یلدا در اصفهان, نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:45

بعد از پیانو،ویولونسل دلمو برده.

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:45

مشغول آهنگ «عشق دورم» سیامک عباسی،صفحه صد و نود جنگ و صلح،ریسه های رنگی رو دیوار،لم دادگی بر صندلی گهواره ای زیر نور لایت چراغ خواب،آینه ی روبرو که من در هم گره خورده رو به خودم نشون میده،کف پاهای یخ کرده و همینا...

این حال و هوای یه شب مونده به آخر پاییز منه.

برچسب: دو قدم مانده که پاییز به یغما برود,دو قدم مانده كه پاييز به يغما برود,دو قدم مانده که پاييز به يغما برود, نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:45

مامان عروسک خرسمو که موقع خواب تو بغلم می بینه میگه :ریحان تو انگار داری هی بچه تر میشی!مامان نمیدونه که من یجا وسطای نوجوونیم جا مونده م.جاموندم و نیومدم جلو.هیچ خاطره ای از دوازده سیزده چارده سالگیم ندارم و هیچ افتخاری که بگم واو چه کار شاقی!دمت گرم ریحان یازده ساله و دوازده ساله.تا بیست سالگی همه چی بد بود،همه چی همه چی که نه ولی میدونم که با جهان در صلح نبودم،نه اینکه بخوام از عمد قهر کنم،نه،قلق خودم تو دستم نبود،با خودم نمی دونستم چند چندم و همین یعنی اینکه نتونی جای خودتو وسط این بلبشوی دنیا پیدا کنی.از بیست سالگی به بعد کم کم من شدم همونی که میخوام،همونی که ایده آل خودمه،همونی که باعث میشه تو آینه به خودم لبخند بزنم و بگم چطوری خوشکله؟...کم کم دوست داشتنیامو پیدا کردم،نشستم لیست کردم چیزایی که حالمو بد میکنن،چیزایی که داشتنشون تو زندگی یعنی تیک خوردن یکی دیگه از آرزوها،لیست کردن آدمایی که باید باشن و نباشن،لیست کردن رذیلت های اخلاقی که باید اصلاح شن،لیست کردن کتابایی که باید خونده شن،موسیقیایی که باید شنیده شن،جاهایی که باید رفت،رنگ هایی که باید پوشید و هدف هایی که تا

برچسب: نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:45

باید صد و ده روز پشت سر هم،بی جمعه ها حتی،صبح ساعت هشت و عصر ساعت پنج از خونه زده باشی بیرون تا بفهمی خواب بین هفت تا نه صبح و چهار تا شیش عصر یعنی چی!

برچسب: قدردانی,قدردانی از پدر و مادر,قدرداني از دوست, نویسنده: کیان اسدیان تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 9:44

صفحه بندی